
|
شنبه ٩ دی ،۱۳۸٥
بازی شب يلدا!!!!
خوب من تازه متوجه ی این بازی شب یلدا شدم و نمی دونم از دکتر رضا ی عزیز تشکر کنم که من رو دعوت به این بازی کرد یا گله در هر حال اینم پنج شش تا از نگفته های من 1- بزرگترین ضعف من ترس از مارمولکه این یه ترس معمولی نیست یک فوبیای واقعیه من از سوسک و خیلی از حشرات موذی نمی ترسم .ولی در مورد مارمولک فرق می کنه.وقتی با این خزنده روبرو می شم واقعا نمی تونم روی رفتار و عکس العملهام کنترلی داشته باشم و این در حالیه که متاسفانه سمت شهر من و خصوصا اونجائیکه طرح بودم از آن مناطق مارمولک خیزه و شاید به نظر نرسه اما این ترس باعث مشکلات و محدودیتهای خنده دار زیادی در زندگی من شده 2- با اینکه رفتارم با بچه های خواهرم و اصولا بچه ها طوریه که همه فکر می کنند من عاشق بچه ام و حتی یه روز مامان من بهم گفت همه ی ترس من از اینه که چون کار دنیا برعکسه تو که اینقده بچه دوست داری بچه دار نشی !!! من در واقع از بچه دار شدن متنفرم و وقتی سروش به من گفت که دلش بالکل بچه نمی خواد با اینکه به روی خودم نیاوردم اما در اصل کلی خوشحال شدم چون روم نمی شد به عنوان یک زن اعتراف کنم که هیچگونه حس مادرانه و کودک طلبانه ای در من وجود نداره. 3- هیچ وقت دوست پسر نداشتم و اصولا در دوران نوجوانی هیچ توجهی به پسرا نداشتم و یه پا فمنیست بودم اما قبل از ازدواج با سروش شش سال دوست بودم البته از اون دوستیایی که هیچ وقت شما به تو تبدیل نمیشه.ما یک گروه بودیم که در بین ما هرکسی ممکن بود به نظر بیاد فکر و خیالی در مورد یکی داره جز ما دو تا و جالب اینکه فقط ما دو تا با هم ازدواج کردیم البته واقعا بهش احترام میذاشتم و خیلی دوستش داشتم طوریکه حتی برای یکی از دوستام یه نیمچه خواستگاریی هم ازش کردم اما جالب اینجاست که اصلا فکر شم نمی کردم که خودم باهاش ازدواج کنم. طرحم که شروع شد . جای خالی اونو به عنوان یک مصاحب و مشاور حس می کردم اما باز به روی خودم نیاوردم تا اینکه بعد از شش ماه برگشتم تهران و دوباره درست لحظه ای که بعد از شش ماه اونو دیدم طوری تو دلم احساس شادی کردم که مطمئن شدم من باید با این آدم ازدواج کنم اما همچین که سعی کردیم نوع رابطه مون و تغییر بدیم یکباره طوری به پر وپاچه ی هم پیچیدیم که تقریبا می تونم بگم از هر پنج تا تلفنی که قبل از ازدواجمون با هم می کردیم یکیش بدون خداحافظی قطع می شد . ولی خوب خنده ارش اینه که بعد از عروسی حتی سر یک جریان کوچولو هم حتی یک بحث کوچیک نکردیم و من به این نتیجه رسیدم که برعکس بقیه ما وقتی از هم دوریم با هم دعوامون میشه 4- بدترین روز زندگیم روز عروسیم بود هیچ چیز اونجوری که میخواستم پیش نرفت و همش در استرس و اضطراب گذشت و تازه کلی به خاطر مامانم غصه دار بودم واسه همین اصلا نمی فهمم واسه چی آدم باید از این مراسم زجر آورعکاسی و فیلمبرداری کنه تا دوباره بتونه یادآوریشون کنه ضمن اینکه بزرگترین مشکل آدم همین جنابان فیلمبردار و کارگردان هستند 5- از دو چیز بدم میاد مهمونی رفتن و مهمونی دادن .بصورت کلی اصلا از اون آدمای مهمون نواز و در خونه باز نیستم و اصولا تنها بودن در خانه رو ترجیح می دم و به مهمانی رفتن هم صرفا به عنوان یک وظیفه نگاه می کنم و نه تنها سرگرمم نمی کنه که کلی انرژی هم ازم می گیره و نمی فهمم چطور خیلیها بعد از یه مدت که مهمونی نرفتند دلشون تنگ میشه و نیاز دارن که برن مهمونی... در مورد مسافرت هم همینطور دوست دارم جاهایی رو که ندیدم ببینم ولی خیلی کوتاه و مختصر و با کسی که می شناسم و دوست دارم و اینطور نیستم که مثلا هوس شمال کنم و از مسافرت به صرف سفر کردن خوشم بیاد برعکس در مسافرت احساس بی ثباتی بهم دست میده و اینه که هیچ وقت نمی تونید جهت تمدید اعصاب به من مسافرت رو پیشنهاد کنید و خصوصا از سفرهای شلوغ و اکیپی بدم میاد 6- آشپز بدی نیستم اما از آشپزی کردن اصلا خوشم نمیاد بهم حس بیهودگی میده کلی دقت و ترتیب و وقته که در عرض نیم ساعت به باد فنا میره.خوب خوشبختانه عکس من سروش آشپزی کردن رو خیلی دوست داره اما ازطرفی خوشم نمیاد بذارم اون آشپزی کنه اینه که با وجود این اکثرا خودم آشپزی می کنم البته خیلی بیشترازاین هست اما اونائی که میشد گفت همیناست در ضمن دیگه کسی نمونده که بخوام دعوت کنم اما من از تنگی آئورت،یه داستان نویس کرمانی،دریای سرخ،یاسمن،آذرخش دعوت می کنم
دوشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٥
بيماران خاص
به چشمهایش نگاه می کنم و سعی می کنم خیلی شمرده حرف بزنم. خودم هم میدانم هضم کردن حرفهایم برایش به این راحتی نیست .آقای الف ما می تونیم امروز شما رو مرخص کنیم اما قبلش باید برای شما شالدون بگذاریم وسه ساعت امروز دیالیز بشوید و بعد مرخص هستید تا هفته ی آینده که یک آزمایش مجدد می دهید و با جوابش تشریف می آورید درمانگاه.به گردن هم اتاقیش که پیرمرد بد حالیست و کاتتر ساب کلاوین دارد نگاه می کند و آب دهانش را با وحشت قورت میدهد بلافاصله می گویم البته گذاشتن شالدون برای شما به معنی شروع دیالیز نیست.ممکنه تا مدتها به دبالیز اختیاج پیدا نکنید اما میدونید که این فیستولی که تو دستتون گذاشتیم تا یکماه قابل استفاده نیست و ما تا اون وقت به یک مسیر احتیاج داریم برای اینکه اگر احتمالا مورد اورژانسی بود دستمون برای دیالیز بسته نباشد.با لهجه ی ترکی غلیظی می گوید من طاقت این یکی را ندارم قول میدهم موردی پیش نیاید.با خنده می گویم چطوری قول میدهید همین جا که بستری بودبد چند بار پتاسیم بالا داشتید....ببین دخترم من هیچی نمی خورم بعدم عمر دست خداست بالاخره که باید بمیرم.اینترنمان در حالیکه به تعداد خلاصه پرونده هایی که در دست اقدام دارد فکر می کند و معلوم است که حوصله اش سر رفته است می پرد میان حرفمان که:( بله اما یکی به مرگ طبیعی می میره یکی خودکشی می کنه شما می خوای خودکشی کنی.)دوباره شروع می کنم حرفهای تکراری که به خیلی از مریضها میزنم وحتی نمی دانم تاثیر مثبت دارند یا منفی : ببینید کلیه کار تصفیه ی خون از مواد سمی رو به عهده داره وقتی کار نکنه ماده ی سمی خونتون می ره بالا راه حلشم خدارو شکر وجود داره و دیالیزه دلیلی نداره که شما از دیالیز بترسید یا ازش غول بسازید کافیه یک بار برید در اون محیط با آدمای دیگه ای که سه بار در هفته میان آشنا بشید تا ببینید اونقدرا هم وحشتناک نیست که از دور به نظر میرسه بدیش اینه که شما به دیالیز به عنوان یک مشکل نگاه می کنید در حالیکه راه حل مشکل شماست.بعدم ما که نمی خوایم برای شما دیالیزرو شروع کنیم فعلا فقط یک نوبته با خنده میگه همه ی اینا رو می دونم اما نمی تونم .نمی تونم.ببین نمی خوام ناراحتت کنم اما این روزا شرایط طوریه که مردم که میان بیمارستان وقتی میرن حالشون بدتر از اولش میشه من نمی خوام.به اینجا که رسید اینترنمان با عصبانیت صحنه را ترک می کند. بعد هم او داستان گرگی را تعریف می کند که به گله زده بود و برای اینکه مجازاتش کنند زنگوله به گردنش بستند و کاتتر ساب کلاوین را به آن زنگوله تشبیه می کند و می گوید لزومی ندارد کاری بکنید همین زنگوله مرا می کشد.نمی توانم بیشتر اصرار کنم از در که می ایم بیرون آفای آ که پرستار بسیار کارکشته و مودب و صد البته کاردانیست می گوید یک حرف از من داشته باش دکترجان برای هیچ کاری سعی نکن مریض رو راضی کنی یا پافشاری کنی فردا هر مشکلی پیش بیاد میگن نمی خواست به زور فرستادنش. می گم درسته آقای آ اما مریضهای اینجا برای اینکه بیماریشان را هضم کنند به فرصت احتیاج دارند اما متاسفانه ما این فرصت را نداریم و نمی توانیم به آنها بدهیم.چطور می شود انتظار داشت آقای الف که تازه در عرض یک هفته بدون هیچ مشکل زمینه ای فهمیده نارسایی کلیه دارد دیالیز را بپذیرد حق دارد هنوز از شوک خبرجدی بودن بیماریش بیرون نیامده فیستول گذاری و حالا هم این کاتتر و بعد هم دیالیز ... واقعا فکر می کنم گاهی آنقدر روی پروسه های تشخیصی و درمانی بیماران فوکوس می کنیم که به آنها فرصت نمی دهیم راجع به نحوه ی درمان ...راه حلهای احتمالی بعدی و اصولا خود بیماریشان فکر کنند و براساس شرایطشان و انتظاری که از زندگیشان دارند تصمیم بگیرند.شاید دید آنها به زندگی جور دیگری باشد شاید آرامششان طور دیگری تامین می شود خلاصه که بیمارن نارسایی کلیه از آن بیماران خاص هستند که واقعا می توانند از فنون روان درمانی سود ببرند. - ناصر عبداللهی تو بیمارستان شماست؟ - وای خدایا مژگان تو هم!!!!!! - مگه نیست؟ - چرا هست اتفاقا تو سرویس منم خوابیده.اما تو رو خداتو دیگه نپرس جریان چی بوده چون نه می تونم و نه کلا می دونیم چطور اتفاق افتاده/توی آی سی یو شش مریض خوابیده همه برای خودشان حکایتی دارند اما حکایت تخت دوم جداست.هیچ وقت مریضی با این شدت پر جنجال نداشتم به قول سر پرستار آی سی یومریضیه که چند ملیون همراه داره به اینترنمون نگاه می کنم: خب خانم دکتر شنیدم که از طرفداران پروپا قرص مریضمون بودی و حالا مشتاقی که تا سی تی اسکن مشایعتشون کنی با چشمای خسته ی پست کشیکش می گه :Not any more فرقی با مریضهای دیگه نداره جز اینکه دردسر های پشت صحنه ی یه همچین مریضی زیاده. به سروش می گم می دونی من واقعا از صداش خوشم میومد و اولی که خبرش رو شنیدم و هنوز نیامده بود بیمارستان ما خیلی دلم سوخت و از ته دل غصه خوردم. میگه جدی میگی!! نمی دونستم . می گم واقعا جزءخواننده های محبوب منه اما جالبه که صبحا که می بینیمش و براش اوردر می گذاریم اصلا یه همچین حسی رو ندارم و دقیقا همونقدر برای تغییر علائمش نگران می شم که برای بقیه ی مریضهای دیگه نمیدونم شاید به صورت ناخودآگاه حتی در مورد دلسوزی نسبت به مریضها هم مجبوریم رعایت مساوات رو بکنیم ضمنا فائقه جان ممنون که به اینجا سر میزنی نمیدونی چقدر دلم میخواد ازت و از شرایطت یه خبری داشته باشم راضی که هستی انشاالله ؟ حقیقتش کامنت قبلیت کمی نگرانم کرد که نکنه رزیدنتی اونجا هم مثل اینجا باشه
دوشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٥ کشیکهای سی سی یو در رسول طرفدار ندارد هر چند احتمال مورنینگ خوردنت نزدیک به صفر است اما با اینهمه بین بچه ها طرفدار ندارد چون مریضها معمولا مشکلدارند و پرسنل سی سی یو معروفند به اینکه میانه ی خوبی با پزشکها ندارند اما من حقیقتا کشیکهای سی سی یو را ترجیح می دادم شاید ری اکشن فورمیشن به این مطلب که باید من بعد در این محیط گذران عمر کنم.شاید هم به این دلیل که چون هیچ وقت با پرسنل برخورد خاصی نداشتم همیشه هوایم را داشتند و حتی خیلی شبها به من التماس می کردند که برو بخواب دیگه!!! اما خدائیش من از آرامش سی سی یو خصوصا شبها خیلی خوشم میاد حتی از صدای بیب بیب دستگاهها خوشم میاد اصلا همینکه وضعیت تک تک مریضها را می تونی در مونیتور ببینی خودش کلی اطمینان خاطره. خلاصه اینکه کار کردن در یک محیط خارج از جنجال با مریضهایی که تکلیفشان مشخص است ... ....داشت با ما حرف میزد خیلی عادی از آن پیرزنهای فلفل نمکی بود پسرش پزشک بود و عروسش از پرستارهای بیمارستان خودمان مورد شناخته شده ی CHF بود که آمده بود با کاردیوژنیک شوک بدنبال احتمالا MI وقتی از اورژانس می فرستادند گفتند که یک نوبت سی پی آر شده اما حالش خوب بود و خیلی راحت با ما حرف میزد و چون زن شوخ طبعی بود مرتب شوخی میکرد فشارهایش حدود 9 بود دوپامین شروع کردیم و بعد دوبوتامین یک آنژیوکت در ژوگولر خارجی داشت که اذیتش می کرد عروسش با هزار زحمت یک رگ دیگرش را با آنژیوکت صورتی گرفت و قبلی را در آورد.فشارهایش به یازده رسید و لازیکس هم برایش شروع کردیم و مورفین هم و حالش کاملا بهتر شده بود حتی داشتم مریض را به اینترنمان می سپردم و می رفتم که دوباره فشارهایش به 9 رسید دوپامین را که اضافه کردیم تاکیکارد شد و هنوز هم فکر می کنم هر چه بود از آن تاکیکاردی بود که دردش دوباره شروع شد و آن تعریق شوم سرد ...و همینطور که چنگ میزد به دست پسرش آنژیوکتش را هم آف کرد. حالا همه چیز قطع شده بود هیچ راه تزریقی نداشتیم و فشارهایش به حدود 8 و پایینتر افتاده بود در چنین شرایطی می افتی توی پروسه ی مشاوره نویسی که یکی بیاید و کت دانش بکند که خودش حدود نیم ساعت تازه با فورس ماژور ما طول کشید. اما در این میان که مریض هیچ داروئی نمی گرفت تاکیکاردیش خوب شد و پالسش که به هشتاد رسید دردش قطع شد خیلی راحت با ما حرف میزد و شوخی می کرد تنها مشکلی که داشتیم فشارهایش بود که سیر نزولی داشت خلاصه کت دان شد و دوباره آن دوپامین لعنتی و دوباره تاکیکاردی و دوباره همان پروسه ی درد و بعد هم تشدید ادم ریه و افت ساچوریشن و مشاوره ی بیهوشی که وقتی رزیدنت بیهوشی رسید .من و پسرش داشتیم سی پی آرش می کردیم باور نمی کردم همین نیم ساعت قبل داشت به پسرش به شوخی می گفت برو بخواب تو به اندازه ی کافی بی خوابی کشیدی حالا نوبت ایناست..رزیدنت بیهوشی که رسید پسرش را که نا باورانه داشت ماساژ قلبی می داد از آنجا دور کردیم و نزدیک دو ساعت سی پی آرش کردیم اما برنگشت و همه چیز خیلی راحت و سریع تمام شد.البته درست که هیچ نکته ی فابل استنادی در مورد این بیمار وجود ندارد اما در هر صورت باعث شد تا چند روز نسبت به اقدامات درمانیی که انجام میدهیم بی اعتماد باشم اما اینجا.. در هاشمی نژاد وقتی مریضهای خط آخر نارسایی کلیه با لبخند رضایت ترخیص می شوند دوباره دارم به شغلم ایمان میارم.
یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥
آذرماه
کارگاه پزشکی قانونی کارگاه مفیدی بود .هر چند شاید فقط در حد یک هشدار کاربرد داشت. ایستاده بود روبروی من و داد وهوارکه شما باید مریض من را در بخش بستری کنید چون نیاز به بستری دارد و من از شما شکایت می کنم واصلا همین حالا به "در شهر" زنگ میزنم !!!! مریض شوهر خاله اش میشد یک مورد نارسایی مزمن کلیه که احتمالا به زودی کارش به دیالیز می کشید ده روز پیش از درمانگاه نامه ی بستری گرفته بود اما نیامده بود تا حالا که با ساب کوما و گلوکز 650 و تغییرات ایسکمیک در ای کی جی توقع داشت در یک بیمارستان فوق تخصصی بستریش کنم .توی اورژانس با هیدراته کردن و کمی انفوزیون انسولین هوشیار شد.حالا می ماند پذیرش گرفتن برای یک همچین مریضی که تا بگویی از کجا زنگ میزنی طرف شروع می کند بهانه گرفتن و هر چقدر هم که قسم بخوری که به خدا اندیکاسیون دیالیز اورژانس ندارد و این را مکتوب هم بنویسی کسی زیر بار پذیرش یک همچین مریضی نمی رود که تازه بروند هم مگرتخت خالی سی سی یو وآی سی یوآن موقع شب دربیمارستانهای دولتی پیدا می شود با اینهمه چند جائی زنگ زدم که طبق پیش بینی کسی پذیرش نداد و حالا همراه مریض هم که خودش از بیمارستان میلاد دونوبت پاسکاری شده بود مثل پلنگ زخم خورده آژیته بود.اعصابم را خورد کرده بود بسکه دم به ساعت توی یکی از راهروهای بیمارستان در حالیکه کلی کار داشتم جلویم را می گرفت و مثلا ادای آدمهای حقوق دان را برایم در می آورد و وظایفم را به من یاد آوری می کرد از طرفی دلم برایشان می سوخت پسرهای مریض هر دو از آن شخصیتهای شهرستانی آرام و خجالتی و در عین حال محجوب بودند و معلوم بود که این آقای مهندس کشاورزی که دائم مدرکش را به من یادآوری می کرد تنها تحصیل کرده و زبان دار فامیلشان بود.اما بلد نبود چه کار کند بیشتر از آنکه به فکر مریضش باشد دنبال سروصدا راه انداختن و قیافه آمدن بود.از آن طرف پرسنل اورژانس می گفتند اصلا اشتباه کردی که گذاشتی وارد این اورژانس بشود اینجور مریضها را باید در لحظه ی ورود فلایت داد از آن طرف مریض بود یک پیرمرد هفتاد ساله که سرو صدای همراهش وحشت زده اش کرده بود و با یک لحن نزاعی آرام و دور از پسرش پرسید دکتر عرق مرگ کردم؟دارم میمیرم؟ ...اینجا همیشه میمانی بین خستگی بین عصبانیت بین مریض بین وجدانت بین پرسنل بین آنچه درست است و آنچه کاربردیست و هیچ وقت خدا هم جهت اینها یکی نیست همانطورهم بین قانون و آنچه کارتو و مریض را راه می اندازد. االبته بگویم که بیمارستان خیلی خوبیست.تنها عیبش تک بعدی بودنش است .مریضهایش را هم به هیچ جا نمی توانی بفرستی دو دستی بیمارستان را چسبیده اند بسکه شاید رفتارپرسنل درست است.مودب مهربان و وظیفه شناس هستند.بیمارستان خوبیست حاضرم دوازده ماه اینجا باشم اما به رسول و آن پاویون کثیفی که به سختی رنگش را میدیدیم برنگردم.حقیقتش اگر انصاف بدهم رزیدنتی هر چند خیلی سخت اما طاقت فرسا نیست آنهم با ده کشیک در ماه اصلا جای شکایتی نمی ماند گاهی فکر میکنم چه میکردند رزیدنتهای دوره ی ما با پانزده کشیک در ماه!!!.هر چند هنوز هم عقیده دارم توی دوران ما ارزش و احترام رزیدنت ها خیلی بیشتر بود رزیدنت سال یک به هیچ وجه در اورژانس فیکس نمی نشست آنهم نصف شب تازه در رسول قانون احمقانه ای وجود دارد که سال دوئی ها مد کرده اند دو نفر رزیدنت فیکس اورژانس!!! فکرش را بکنید آنهم در آن بلو بشوئی که داخلی به هیچ وجه صاحب مریض نیست و هیچ اتاق جداگانه ای هم نداری نمی دانم شاید رزیدنتهای سال دو فکر می کنند اینجوری دی سیپلین بیشتری دارند در حالیکه به نظر من مزیت اصلی رشته های داخلی به رشته های جراحی برخوردهای محترمانه و خارج نشدن از محدوده ی منطق و عقله و گرنه من به شخصه اعتقاد دارم این دیسیپلین شوفر و شاگردی نباید در محیط های علمی راه پیدا کند و گرنه نتیجه همین می شود که امروز اعتبار آدمها دو درجه پایین افتاده رزیدنت سال یک به اندازه ی اینترن آن موقع جایگاه ندارد و همینطور رده های بالاتر و اینترن هم متاسفانه در هیچ تصمیم گیریی به طور مستقیم دخالت داده نمیشه طوریکه پرستار به جای اینکه اول به اینترن زنگ بزنه مستقیم به ما گزارش میده و این قضیه به نظر من دامنگیر اتندینگ هم شده اما اکثرابه سختی این مطلب را درک می کنند.اما این بیمارستان با همه جاهای دنیا فرق می کند هر کسی جایگاه خودش را می شناسد مورنینگ کلاس مواخذه نیست همه چیز خیلی مودبانه موقرانه و درست پیش می رود و از همه مهمتر تنها بخشیست که فقط از تو کار نمی کشند بلکه خیلی منظم و سیستماتیزه به تو آموزش می دهند کاش این دو ماه هیچ وقت تموم نمی شد
چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥
و اما رزيدنتی
داشتم به ایتنرنمان در اورژانس می گفتم پزشکی مثل یک باتلاق می ماند هر چه بیشتر برای نجات خودت دست و پا میزنی انگار بیشتر فرو میروی . نمی دانم یا من بی تحمل شده ام یا شرایط عوض شده از صبح که پایت را توی بیمارستان می گذاری حرف زور می شنوی تا لحظه ای که بیایی بیرون از استاد گرفته تا رزیدنت ارشد تا پرستار تا همکاران جدیدالتاسیس طب اورژانس . بی نظمی از سرتا به پای این سیستم میریزد و هر کسی فقط و فقط به منافع خودش فکر می کند .در حقیقت سیستم آنقدر خسته ات می کند و آنقدر بیشتر از توانت از تو بار می کشد که نمی توانی طور دیگری رفتار کنی نمی توانی با خوشروئی لبخند بزنی نمی توانی برای کسی وقت بگذاری. یک روز بلند می شوم(معمولا روزهایی که کشیک هستم) در آینه نگاه می کنم و می گویم عجب غلطی کردم و یک روز هم به خودم می گویم چهار سال می گذرد تحمل کن روحیه داشته باش تو که اینقدر ضعیف نبودی اما اولین جمله ها که در بیمارستان رد وبدل می شود همه چیز از سر گرفته می شود . اعتراف می کنم بیشتر از هر چیزی از نظر روانی خسته مان می کنند. بدون آنکه آموزشی در کار باشد دائما به تو استرس وارد می کنند و مورنینگ ریپورتی که تنها فرصت آموزشی ما در طول یک شبانه روز دوندگیست بیشتر به یک جلسه ی دادگاه می ماند که تو متهم ردیف اول آنی و تو حتی جرات نمی کنی سوال بپرسی و تمام وقت باید حواست باشد که طوری جلوه کنی که انگار دیشب همه چیز را می دانستی و هیچ مشکلی هم نداشته ای به جای آنکه قرار باشد کسی تو را اصلاح کند. دیدن همکلاسی ها :دکتر احمدی را گاه گاهی می بینم بیست تا کشیک در ماه و هر روز هم تا بعدازظهر توی بیمارستان اما عجیب روحیه ای دارد همیشه انگار فرش است مثل اینکه از شرایط خیلی راضیست و آموزششان هم خوب است.وقتی با خودم مقایسه می کنم به خودم نهیب می زنم که لابد تنبلی از خودم است که اینقدر غر می زنم.دکتر یادگاری را هم می بینم مثل همیشه لبخند به لب دارد ۱۵ کشیکه هستند اما در همین امسال به هشت تا هم خواهند رسید .افسانه و مرجان هم هستند شرایطشان مثل من تعریف چندانی ندارد و سختگیریهای عجیب و غریبی هم دارند.دکتر نوری را هم می دیدم نسبتا راضی بود ۱۵ کشیکه و هر روز تا ۵ بعدازظهر اما جو صمیمانه و غیر ارتوپدیکی داشتند همین خودش به نظرم کلی ارزش دارد. نمی دانم چطور به یکباره علاقه ام را به یادگیری از دست داده ام حتی یک صفحه هم درس نخوانده ام محض رضای خدا گاهی از روی استاجرها خجالت می کشم نمی دانم قرار است چقدر طول بکشد تا همودینامیک روحی من پایدار شود.
چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٥
بار دیگر بیمارستان
روز اول توسط چیف رزیدنت آنقدر مورد تهدید و ارعاب واقع شدیم که یاد سیستم نظامی جراحی افتادم گمان می کردم برخورد داخلیها خیلی نان اینویزیو تر باشد که به گمانم با وارد شدن پروسه های مختلف اینترونشن این رشته هم به سمت و سوی اینویزیو شدن پیش می رود. خوب طبق روال تمام قرعه کشی هایی که من در آن شرکت می کنم قرعه ی اولین کشیک به من خورد و بعد تمام کشیکهایم بدون کوچکترین اورلپ با کشیکهای سروش ریخته شد.بخش گوارش هستیم با چهار اتند.در هر زمان در چهار جا راند شروع می شود و من و دکتر ر و چیف که با ما همگروه است می مانیم که کجا برویم.تازه هیچکدام از اتندها هم به یک رزیدنت و انترن که راضی نمی شود کل گروه را می طلبد و وقتی هم توضیح می دهی بدون آنکه گوش کند می گوید توجیه نکن!!!اما اینترنهای ماهی دارم خوش سیما و خوش برخورد و تا بخواهی مهربان و بهتر از همه فعال و خوب البته بسیار درسخوان فقط با این قسمت آخرش کمی مشکل پیدا کرده ام از روزی که پا به بیمارستان گذاشته ام یک کلمه که نخوانده ام هیچ ذره ذره همانهایی هم که بلد بودم دارم فراموش می کنم از مطالب علمی که بگذریم باورتان نمی شود که حتی خیلی از ترم های ساده و روزمره ی پزشکی را هم فراموش کرده ام.دو سال کار کردن در روستا با بهورز پنج کلاس درس خوانده و بعد یکسال خانه نشینی بهتر از این نمی شود. می گویم آقای دکتر اینترنهایمان خیلی خوب هستند من هر وقت صبح حتی ده دقیقه به هفت هم که رفته ام ویزیت قبل از من پروگرس نوتشان را نوشته اند می گوید خوب شد گفتی من اصلا از اینها راضی نیستم کجا هستند تجدید دوره شان می کنم می گویم دکتر اگر الان نیستند به خاطر این است که شما هفت مریض دارید فقط یکی در بخش داخلی بستریست بقیه توی بخشهای ارتوپدی و ای ان تی و نوروسرجری پخش هستند و هر کدام کلی درخواست مشاوره و خلاصه پرونده و کار چه کند انترن بیچاره معلوم است که ترجیح می دهد بیاید بغل دست شما و آموزش ببیند تا برود دنبال کار مریض ولی اگر نیم ساعت خلاصه پرونده معطل شود منشی بخش همه را بیچاره می کند و شما هم حق را به منشی می دهید.می گوید من این حرفها حالیم نمی شود حقیقتش وقت هم ندارم که به حرفهای شما گوش کنم توجیه نکن.... همانموقع یکی از اینترنهایمان وارد شد که اتفاقا استریت هم هست گفتم مثلا همین خانم دکتر با صدای بلند حرفم را شکست که بله از همه شان بدتر همین است!!! به اشکهایی که توی چشمش حلقه زده بود نگاه کردم و دلم برای مظلومیت بچه هایمان سوخت .استاد رو به مریض IBS می گوید نباید حرص بخوری نباید استرس بکشی مادرش می گوید دانشجوست آقای دکتر خیلی روی درسهایش استرس دارد -چه رشته ای ؟ -باستان شناسی مثلا(یادم نیست)-چرا حرص می خوری؟از اینها یاد بگیر و به استاجرهایمان اشاره می کند ببین نه درسی نه استرسی و به آنها لبخند می زند.دلم برای همه آدمهایی که پزشک هستند و یا آرزو دارند که پزشک شوند می سوزد. خیلی خواب طلبکار هستم تقریبا می شود گفت یا خوابم یا کشیکم .فقط به همه ی کسانی که دارند برای امتحان امسال می خوانند بگویم که همانطور که هیچ گرانیی بی دلیل نیست هیچ لوکس بودنی هم بی دلیل نیست.شوخی کردم از رشته ی داخلی با همه ی این اوصاف خوشم آمده دلیلش را می نویسم در فرصت بعد
دوشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٥
اين روزها
داشتم از روی خط عابرپیاده رد می شدم. بله داشتم از روی خط عابر پیاده رد می شدم من معمولا اینجور مواقع اصلا انتظار ندارم که کسی برای من ایست کند یا سرعتش را کم کند اما اینبار یک پراید سفید که از بخت بدش افتاده بود جلوی یک الگانس پلیس به احترام من یا خط عابرپیاده وخوب البته الگانسی که در آینه می دید را هم نمی شود نادیده گرفت ایست کرد تا من رد شوم و لازم به ذکر است که من وسط خیابان بودم و داشتم از جلوی پراید رد می شدم که یکباره صدای نکره ای از بلندگوی الگانس با لحنی که بیشتر به فحاشی می مانست بدون انقطاع این جملات را می گفت و تکرار می کرد: حرکت کن آقا. حرکت کن آقا... پراید سفید.. حرکت کن آقا چرا وایسادی ؟!!! حرکت کن آقا !!!!!.و لابد منظورش این بود که آن آقای محترم از روی جسد اینجانب طی طریق کند تا راه برای مجری قانون باز شود .به قول سروش پلیس ظاهرا فکر می کند قانون برای دیگرانه و همیشه حتی مواقعی که لزومی نداره انگارخوشش می آید از حق خودش در شکستن قانون سوءاستفاده کند تا به قول مامان ببیند کدخدائی برقرار هست یا نه؟!!!من البته در این مورد خاص هیچ حرفی برای گفتن ندارم فقط این سکانس برایم جالب بود همین شاید این روزها روزهای آخری باشد که می توانیم نفس بکشیم .انکار نمی کنم که کمی استرس دارم و کمی ترس برم داشته است که بعد از این ماههای دور بودن از محیط اورژانس و بیمارستان چقدر طول می کشد که دوباره به آن محیط عادت کنم .این روزها چهره ی تک تک رزیدنتهای اسبقمان را که کلی پشت سرشان به سوادشان می خندیدیم به یاد می آورم و دلم می سوزد.اعتراف می کنم که با تمام احترام و علاقه ای که برای مورنینگ ریپورت قائلم بخشی از استرس این روزهایم را تشکیل می دهد. چندین هفته است که پیاده روی ولیعصر را کنده اند .از دو طرف همزمان!!!!!! و ظاهرا کوچکترین عجله ای هم برای ساختنش ندارند و حالا دیدم شریعتی را هم دارند می کنند!!!! خدا عاقبتمان را به خیر کند.چند هفته پیش اخبار اعلام کرد که کارفرمایان دیگر حق داشتن کارگر خارجی(افغانی) ندارند و در صورت داشتن کارگر خارجی به ازای هر کارگر دویست هزار تومان جریمه می شوند.تمام کارگران شهرداری افغانی هستند من همیشه از این هماهنگیهای درون بخشی و بین سازمانیمان خوشم می آمده مانتوها را ورق می زنم همه چیندار و پلیسه دار ،بعضیها تور توری.بعضیها هم که ساتن و براقند!!!!،سارافنها و گل گلی ها هم که بماند.بقیه هم که به قول سروش مانتو معلمیند.خلاصه که خرید کردن این روزها برای آدمهایی مثل من خیلی سخت شده است . بچه های هفتادو چهاری قرار گذاشته بودند میلاد نور.تا لحظات آخر سروش شک داشت که می خواهد برود یا نه کمی تشویقش کردم خلاصه رفتیم آمدند ونشستند و یاد گذشته کردند و خندیدند و خوردند و عکس گرفتند و رفتند.هفته ی بعد با بچه ها ی خودمان قرار گذاشته بودیم از سه روز قبلش همش می ترسیدم نکند نرسیم .نکند فلان برنامه باعث شود که نرویم.خلاصه رفتیم بچه ها را دیدیم بچه ها عوض نشده بودند همه همانها بودند همانهایی که پشت سالن آناتومی عملی صف می کشیدند.همانها که روی آن نیمکتهای جلوی برد می نشستند.همانها که تالار رحیمی را می گذاشتند روی سرشان.و همیشه ی خدا برای کوچکترین تغییر برنامه ای داد و قال راه می انداختند و زندگی را به کام نماینده ها تلخ می کردند مثلا همین دکتر رضایی مثل دورانی که برای جزوه اسم می نوشت هی مبصر بازی در می آورد البته خوب اینبار برای پیتزا سفارش دادن اسممان را در دفترش می نوشت هنوز هم به نمایندگی قبولش داشتیم.البته کمال بی انصافیست که گفتم تغییری نکرده بودند در حقیقت شاید من دلم می خواست تغییری نکرده باشند اما می توانم بگویم خیلی هم تغییر کرده بودیم اصلا همینکه اینقدر با هم مهربانتر شده ایم خودش علامت بدیست. نشانه ی اینست که این سه سالی که از هم جدا شده ایم به هر کداممان چقدر سخت گذشته است.نشان می دهد که آنها هم مثل من !! طرح رفته اند یا سربازی. آنها هم مثل من با بهداشت سروکله زده اند و نظام بهورزی دو سال تمام شب و روز روی اعصابشان راه رفته است.. یا در یک اورژانس فلک زده حرص خورده اند و استرس کشیده اند.آنها هم تیر خورده دیده اند.خود سوزی دیده اند زیر آوار رفته دیده اند.آنها هم زنی را دیده اند که نان و گوجه ی آبپز غذای شش ماه خودش و شوهرش و سه فرزندش بوده. پشت در مطب آنها هم کسی به آبا و اجداد دکترها که اینقدر پول دوستند و نانشان را در خون مردم می زنند فحش داده است.کسی طلبکارانه روی میز آنها پوکه ی آموکسی سیلین را کوبانده است و فرمان داده که بنویس!!! آنها هم سر دوراهی ماندن و رفتن سردرگم شده اند.آنها هم در مجالس خانوادگی پای صحبتهای خاله زنکی این و آن و تفسیرهای پزشکی مثل من حرص خورده اند. عجیب درد مشترکیست این طبیب بودن! خلاصه ما هم در کنار همدردانمان نشستیم و خندیدیم و عکس گرفتیم و کمی توی سرو کله ی هم زدیم وآخرش هم نخود نخود .اما بعد دلم گرفت حقیقت اینست که با همه ی اینها من و ما حرفه مان را دوست داریم و طبیعیست با همه ی این خاطرات مشترک دلم نمی خواهد و نمی آید که همکلاسیهایم را عوض کنم اما چه می شود کرد
[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
دوستانم
به کمک |

>